گنجشک ها

بی تو درخت زندگی ام را کسی هرس نخواهد کرد/ گنجشک ها شکوفه ی خنده ام را خواهند خورد/ و در هجوم آفت بی کسی/ دلواپس مرداد اندوه می شوم/ که بی نگاه پدرانه ات/ چگونه میوه ی روحم را/ سم پاشی کنم؟

یادش به خیر دفتر کاهی و یک کتاب

سرمشق نان و گندم و بابا و آب آب

آن اشتیاق بیست شدن، روز امتحان

تخته سیاه و نیمکت و میز و اضطراب

در آسمانِ خوابِ من انگار زنده است

رؤیای کودکانه ی پرواز روی تاب

من بودم و دوچرخه و یک کوچه باغِ شعر

و جیر جیرِ باد که پیچیده در رکاب

انگار خاطراتِ مرا سرفه می زنند

این عکس های خاک گرفته درون قاب

حالا کنار خنده ی ماسیده بر لبم

من ماندم و غزل غزل از روزهای ناب

نوشته شده در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

از شاخه ی شعر من بیا سیب بچین

دیگر مهراس از انحصار پرچین

آرام بخواب و خستگی هایت را

هی گاز بزن به سیب سرخ شیرین

یک خواب پر از هوای پاییزی و سیب

در سایه ی سرد تک درختی غمگین

اندازه ی یک شعر اگر فرصت هست

با من به تماشای خزانم بنشین

از خش خش برگهای زردم بشنو

پیغام زمستانی برفی سنگین

با آمدنت جوانه ی شادی باش

چون زندگی دوباره در فروردین

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

با یاد خدا رفیق و مانوس شدی

در ظلمت شب یگانه فانوس شدی

با اینکه تمام بت پرستان گفتند :

" تو شاعری و دچار کابوس شدی " ،

در بیست و سه سال نور تاباندن حق

حتی تو دمی مگر که مایوس شدی؟!

با نغمه ی دلربای تکبیر و اذان

گلدسته به جای کوس و ناقوس شدی

تو عطر گل محمدی در صبحی

پیغمبر آخری که مبعوث شدی

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

اوست آنکس که برایش لَم یَکُن کُفواً اَحَد

جان احیا را بگیرد ، مردگان را جان دهد

او همانکه کس نزاده ست وُ نه او را زاده کس،

بی نیاز است از من وُ تو ؛ اوست الله الصَّمد

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

در چشم هایم آسمان خوابیده انگار

خورشید چیزی نیست جز یک بغضِ تبدار

در انزوای پیله ماندن گرچه سخت است

صد بار می ارزد به یک پرواز دشوار

می آید از این بال های بی رمق باز

فریاد حزن انگیزِ یک احساس تکرار

تو حرف های بی صدای عکسهایت

من ، گرَدِ روی قاب عکس کنج دیوار

تو چشم هایی خیره بر باران چشمم

من در میان ابرهای غم گرفتار

می خواهم از ما در نگاه سالها بعد

تصویر صبح عشق باشد نه شبِ تار

باید بیایی شمعِ این پروانه باشی

تا پر کشم از پیله ی این وضع غمبار

نوشته شده در شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

ای در تمام قصّه ها هابیل!

ای با تمام غصّه ها فامیل

ای بغض خفته در گلوی شب !

ای قطر قطره اشکِ جان بر لب!

ای ابتدای مثنوی در من!

بارانِ شب های غزل گفتن!

با اینکه هر شب را غزل خوانی،

در این سکوتِ سرد پنهانی

پشت غزل با غصّه سر کردی

با مثنوی عاشق شوی مردی!

با من بیا تا همسفر باشیم

باید به هم نزدیک تر باشیم

در پیله ات بی شمع می مانی؛

پروانه شو ای عشقِ زندانی!

ای کاش قلبت مهربان تر بود...

ای کاش چشمِ آسمان تر بود ،

تا دست هایت چترِ من می شد،

باران برایت پیرهن می شد

دستت ز دستِ آسمان سُر خورد ؛

شکّی وزید و چتر من را بُرد

رفتی ولی من باز هم خواندم

از مثنوی های حرم خواندم

دستم به دست پنجره فولاد،

شیرینِ تلخِ خالی از فرهاد...

در چشم هایم غوطه ور بودی

چیزی شبیه بال و پر بودی

تو بغضِ مانده در صدای من،

من حسّ پاگیر تو در ماندن

تو و ضریح و عشقِ بی تردید

یک گنبدِ زردِ پر از خورشید...

پیداست از انبوه غم هایت،

از لحن آرامِ قدم هایت،

از آسمان ها نور نوشیدی

پیراهنی از اشک پوشیدی ؛

برگشته ای عاشق ترم باشی

طوقیِ اطرافِ حرم باشی

.

.

.

انگار یادم رفته بنویسم

این جمله را در دفترِ خیسم:

بی تو مرا چشم و چراغی نیست،

عشقِ من و تو اتفاقی نیست!

من با تو شاعر می شوم گاهی

با شعر زائر می شوم گاهی...

دلتنگِ شب های حرم هستم

این روزها که دل به تو بستم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

وقتی که نام پاک تو کلثوم می شود

مظلومیت ز نام تو معلوم می شود

در اشک های کودکیت گونه های یاس

چون کوچه های حادثه موهوم می شود

یادت می آید آن شب قدر و اذان صبح...

کوفه ز میهمان تو محروم می شود

تشتی و لخته لخته ی خون برادرت

شوهر کشی جنایت مرسوم می شود

باران خون به پیکر خورشید می چکد،

کرب بلا به واقعه محکوم می شود

- گه ماه روی نی ، سخنِ زینبِ صبور ،

گه آفتابِ زینبِ مظلوم می شود ... -

خورشید و ماه گونه ز شب پرده می کشید ؛

شامِ سیه ز تیره دلی شوم می شود!

 

پ.ن : دلم لک زده برای یه شعر عاشقانه ی پر غم...  

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

نقّاش کوزه های سفالین من ، سلام!

روشنگر تمدّن دیرین من سلام

شب ها فقط مرور تو را پلک می زنم،

شب قصّه های خفته به بالین من سلام

سوزِ نیایشم که سرودی است آشنا؛

رقّاص های معبدِ آیین من سلام

پژواکِ با شکوه قدم های کوروشم

ای مرزهای قاهره تا چین من سلام

من ناخدایی ام ز خلیجی همیشه فارس

ای رهنما، ستاره ی پروین من سلام

کوهم که تیشه تیشه ز فرهاد می شنید:

« ناخسروانِ عاشق شیرین من سلام»

£

تاریخ را بدون شما درد می شکم

اسطوره های مایه ی تسکین من ، سلام...!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ به قلم ریحانه نوری () گنجشک |

Design By : Night Melody