بادبادک شکسته
 

                        پرسه زنان - دلم - در کوی دلهره ،                       

در دام عشق من ، آهوی دلهره

محکوم و بی گناه ، زنجیرِ دستِ آه

تبعید می شوم ، آن سوی دلهره

                    هر صبح ساعتم بیدار می شود                    

با تیک تاکِ غم ، کوکوی دلهره

امّید می دهد بعد از تو بوی یأس ،    

دل ، بوی بی کسی...شب ، بوی دلهره

                              افتاده لنگرم با قایقِ تو در                               

یک اسکله پر از پهلوی دلهره

          خو کرده ام به شب چون بوفِ کورِ نحس؛        

من مسخ گشتم از جادوی دلهره!

پ.ن : بالاخره گره ی کور این شعرم باز شد و تونستم یه خورده نزدیک تر به اون چیزی که توی ذهنم بود ، بنویسمش . توی نگاشت اول دو بیت ابتدای غزل این بود : ( با اینکه ساکتم - از روی دلهره - / پیچیده در سرم هوهوی دلهره / محکوم بی گناه ، دور از تو بی پناه / تبعید می شوم آن سوی دلهره ) ولی به نظر خودم این جوری که الان ویرایشش کردم بهتر شده نه ؟ [ ۶/١١/٨٨ ]

در گوشی : این روزا دلم می خواد اونقدر در خلأ تنهاییم معلّق بمونم تا کم کم از چشم دنیا محو بشم و خودمو به معنای واقعی کلمه به انزوا بکشونم! اما چه کنم که روحیاتم خو کرده به دوستی ها و با هم بودنها چشم... یا شایدم چاله چوله های زندگیم منو خیلی پر انرژی و محکم تصور کردن...



ارسال شده در: چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ :: ٤:۱۳ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

عقل با شوریدگی دمساز شد                     عشق ، از روز دهم آغاز شد

بال خونین شقایق جان گرفت                       آسمان در آسمان پرواز شد

ایستاده نیل ، حیران ؛ تا بهشــــــــــت         از دل دریای خون ، ره باز شد

این همه قربانی و یک وعده گاه !           عشق ، نیزه نیزه سر ، افراز شد

مُُهر بد نامی به پیشانیِّ آب                       غیرتِ لبهای خشک آواز شد

خیزران چشم های نانجیب                         آیه آیه شاهدِ اعجـــــــاز شد

در سیاهی ، چشم زیبا بینِ صبر              روشنای صبحِ عاشق ساز شد

نینوا در اطلسِ آزادگی                               پایتخت سرزمین راز شد ... !

پ.ن١ : دلم نمی خواد اینجا سیاسی بازی راه بندازم اما دیگه از سیاست گذشته و پای اعتقاداتمون در میونه ، شما فقط یه درد دل حسابش کنید...گر چه می دونم دل همه ی شما هم از حرکت زشت فتنه گرای روز عاشورا خون شده ، واقعا آدم نمی دونه بهشون چی بگه . من که کاملا تکرار تاریخ رو بعد از 1400 سال حس کردم . امیدوارم خدا کمکمون کنه حالا که تقدیرمون رو این طور قرار داده که توی این دوره زندگی کنیم اونقدر ایمانمون محکم باشه که از این طور امتحانا سربلند بیرون بیاییم و نذاریم بیشتر از این دل صاحب زمانمون رو به درد بیارن ، اگر چه اینا همه حکمت خداست تا دستشونو این طوری واسه ملت رو کنن و مردم هر لحظه بیشتر ازشون متنفر بشن شاید خدا داره این طوری از چهره شون رونمایی می کنه و مردم رو از فتنه های عمیق ترشون آگاه می کنه، مردمی که انقلاب اسلامیشون زمینه ای برای قیام منتقم خون سیّدالشُّهدا (ع) ست.

 پ.ن٢ : بازندهیه تغییراتی به شعر « نیلوفرانه » دادم ( یه جورایی کن فیکونش کردمچشمک ) هم از نظر عکس هم محتوی و تعداد ابیات ، خوشحال می شم در مورد ویرایش جدیدش هم نظر بدید ( برای خوندنش فقط کافیه 6 تا پست برید پاییناز خود راضی)



ارسال شده در: سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

مَشکم که خیسِ اشک به آن سو فتاده ام

نخلم که بی تو سوخته سر ایستاده ام

تنها امید کودک لب تشنه ام که از

قدّ بلند و شانه ی مهر تو زاده ام

در راه شط ، به سوی کمینگاه کینه ها

آن بیرقم که تکیه به دست تو داده ام

حسّ غریب یاس بهشتی ست در دلم ؛

آغوش مادرانه به سویت گشاده ام

بعد تو خیمه ای شده ام سرد و بی عمود

آتش به تار و پود وجودم نهاده ام

در شامِ تار قافله ، ای ماه نی سوار !

لبخند صبرِ تاول وُ پای پیاده ام

 



ارسال شده در: چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

شعر شهید من پُرِ احساس رفتن است

لبریز آسمان و هوای پریدن است

انگار باز یاد تو افتاده شعر من

آماده ی برای خدا زخم خوردن است

در شعر من همیشه نفس می کشی ، کجا

پرواز عاشقانه به معنای مردن است ؟!

سمفونی شهادت و عاشق رها شدن

در های و هوی حمله خدا را شنیدن است

آلاله های مرده ی این دشت غم هنوز

فکرِ دوباره از تو و خونت شکفتن است

روشن اگرچه از تو نشد چشم مادرت،

این شهر تا همیشه ز اسم تو روشن است

شعرم چقدر پیش تو تحقیر می شود

دریا کجا و این کلماتی که با من است ...

 پ.ن1 : یه تغییرات کوچولویی توی شعر دادم و با دید کلی تری شعر رو نوشتم نمی دونم بهتر شده یا نه ولی از نظر خودم که خوبه...مژه

پ.ن٢: دوستان عزیز برای مصرع اول بیت پنجم اینم خوبهیول :( آلاله های دفتر نقّاشی ام، هنوز) شما با هر کدوم که دوست داشتید بخونیدلبخند



ارسال شده در: شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

چیزی نخواهم گفت از احساس بی رنگم

عمریست دارم با همین احساس می جنگم 

تصمیم دارم یک سکوت سرد باشم در

اندوه وُ آهِ تلخ شبهایی که دلتنگم 

دیگر نه شعری ، نه صدایی وُ نه اشکی؛

تمرین دشواری که می فهماند از سنگم 

بگذار شمع دل شود خاموش ؛ این شب ها

پروانه با اکراه می رقصد به آهنگم 

آهوی من ! دیریست اینجا در کمین بودم

حالا که اینجایی ولی بی یال وُ بی چنگم...

 

 

پ.ن١: با اینکه اصلاً با زنونه و مردونه کردن شعر موافق نیستم اما احساس می کنم این شعرم یه کم مردونه ست !

پ.ن٢: بدجوری دلم می خواد برای یه مدت خیلی طولانی سکوت کنم و هیچ کس هیچ اثری ازم پیدا نکنه...



ارسال شده در: شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

دفتر شعر من بازم تموم شد

باز کاغذای زندگی حروم شد

باز منمو حرفای نانوشته

بغضی که تازه مهمون گلوم شد

 

 

پ.ن١ : این یکی از اون شعرای لجبازیه که خیلی وقته توش گیر کردم ، فعلاً همین یه بندشو که رو کاغذ اومده براتون اینجا می نویسم به محض کامل شدنش بقیه شو واستون میارم خوشحال میشم با کامنتای بادبادکیتون کمکم کنینلبخند

پ.ن٢: دو بار سعی کردم این شعر رو کامل کنم اما هر بار چیزی که نوشتم تبدیل به یه شعر مستقل دیگه شد ، فکر می کنم چون حال و هوام نسبت به اون لحظه ای که این شعر رو نوشته بودم عوض شده حالا حالاها کامل نشه خنثی، شما هم علی الحساب همین یه بندو از ما قبول کنیدچشمک



ارسال شده در: سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٠٢ ‎ق.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

زبون چشمامو بلد نبودی ، توی ترجمه هات تحریف دیدم

تا خواستم اشتباهتو بگیرم ، به خورشیدم کشیدی و کشیدم

 

به این عاشق شدن قانع نموندی ، می گفتی قبل ِ من متروک بودی

می گفتی با تو توو تاریخ می رم ، نفهمیدم چقد مشکوک بودی

 

مورّخ بودی و خبر نداشتم ، که این قولای عشق جاودانه

به اهرام ثلاثه ت می کشوندم ؛ دلت ، دستات ، نگاهت ، موذیانه ...

 

فقط یه مومیایی مونده از من ، با زهر عشق توو جام طلایی

چقد زوده برای مردن من ، چه دیره واسه تصمیم جدایی

 

تمام عشق جاویدت همین بود ؟! روی کتیبه هات چشمامو کندی ؟!

کجای قصه ی من خنده داره ؟! به اجساد ته قلبت می خندی؟

 

پ . ن : از همه ی دوستایی که  نسبت به قالب قبلی وبلاگم ابراز علاقه کرده بودن عذر می خوام که قالبمو عوض کردم ، راستش چون اکثر بازدید کننده ها از مشکل داشتن اون تم توی باز شدن کامنت دونی گله مند بودن مجبور شدم تغییرش بدم 



ارسال شده در: پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ :: ٢:۱٤ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

 وقتی برای چشم تو در قاب می شدم ،

نیلوفرانه عاشق مرداب می شدم .

 

ماهیِّ سرخ و کوچک قلبت که می تپید ،

تنها برای حوض تو مهتاب می شدم

 

من یک بهار یخ زده بودم بدون تو،

از آفتاب ملتهبت آب می شدم

 

شب بوی کنج باغچه بودم که با شبِ

تاریک چشم های تو شاداب می شدم

 

کم کم غروب کردی وُ در شرم آسمان

بر گونه های حادثه سرخاب می شدم

 

از ارتفاع عشق تو تا قعر بی کسی 

در درّه های فاصله پرتاب می شدم

 

طوفان زده که رفتی و سیلاب می شدی،

من غرقِ خاطرات تو ، بی تاب می شدم ...

 

 

 

پ.ن ١ : و باران چه معجزه آسا احساس را به غلیان در می آورد...! شاید این شعر زاده ی همین باران باشد چون حداقل در چند ماه گذشته سابقه نداشته شعرها اینقدر زود به زود غافلگیرم کنند!!

        پ.ن ١-١ : چقدر بیانم شبیه آقای ... شد! ( با عرض معذرت از ایشون )

پ.ن ٢ : خدایا شکر ! به خاطر باران ، به خاطر شعر ، به خاطر همه چیز ، هر آنچه که به من عطا کرده ای و یادم هست و یا نیست.

 

پ.ن ٣ :  ذهنم هنوزگرم پرداخت این شعر است ، پس اگر دستخوش تغییر شد تعجب نکنید

        پ.ن٣-1: چند تا تغییر اساسی به این شعر دادم یه بیت هم بهش اضافه  کردم ، به نظرتون چه طور شده؟مژه

        پ.ن٣-2 : برای مصرع اول بیت پنجم قبلش اینو نوشته بودم : ( با سرخیِ غروب تو در شرم آسمان ) بین این دو تا شک دارم به نظر شما کدومش بهتره؟ 



ارسال شده در: شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

دلم می گیره وقتی که بدون عشق می خندم

قسم خوردم به لبخندت، نه دیگه دل نمی بندم

شبیه جادّه ای کورم یه کوره راه پر تردید

که می سوزه تنم توو این بیابونِ پر از خورشید   

می خوام خورشید چشماتو با هرچی شب بپوشونم

آره تقصیر چشمات بود ؛ همینه که پریشونم

یه روزی باغچه ی قلبم فقط اردیبهشتی بود

ببین با رفتنت چی شد ! چه پیشونی نوشتی بود ... ؟!

مثِ آفت ، یه نیمه شب گُلای قلبمو بردی

تو ویرونی رهام کردی منو یادت نیاوردی

هزار بار با نگام گفتم :« واسه این باغچه امّیدی ... »

نخواستی گل کنه عشقم ، نمی دیدی ، نفهمیدی

 

 

 

پ.ن١ : اولین بارمه این سبکی می نویسم ، دوست دارم ریشه ای نظر بدید

پ.ن2 : یه جورایی خودش اومد فکر کنم این شعر رو ضمیر ناخودآگاهم خیلی وقته قایم کرده بوده اما حالا با تلنگر یه دوست رو کاغذ اومد



ارسال شده در: پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

سر زده می رسی ز راه             نوبت عشق می شود

 باورِ اتّفاق ها                       قدرتِ عشق ، می شود

 

هدیه به چشم های تو              خاطره های مرده ام

 من که بدون قید و شرط          دل به قضا سپرده ام

  

خیسِ نگاه می شوی               شرم که می کند دلت

ترسِ تلاطمِ گناه                   می کشَدَم به ساحلت

 

آینه ام که چشمِ توست؛          عاشق خویش می شوم

 با تو وُ دست های تو              قایق خویش می شوم

 

دل زده ام به بحرِ عشق            بی ملوان و بادبان

پیش به سوی آب و باد            تا برسم به آسمان

 

 



ارسال شده در: پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

اشک سجّاده را درآوردی                         با دعای کمیلِ بی تابت

خیره ، سنگر به چشم هایت بود                یعنی اصلاً نمی برد خوابت ؟!!!

 

صبحِ فردا مگر چه خواهد شد ؟                کاین چنین بی قرارِ دیداری !

وعده ی دیدنِ کدامین یار                       می کشاند تو را به بیداری ؟

 

تو گناهی نکرده ای آخر !                        سوزِ « اَلعَفو » گفتنت از چیست؟

قطره های امید می بارد                          روی خاکی که از تو مهتابی ست

 

می چکد آسمان چشمانت                       بر قنوتی شکفته از ایمان

دسته دسته گلِ دعا رویید                       از دلِ شاخه های این گلدان

 

ناگهان یک سبد سحر پاشید                    روی گل های رسته از سنگر

عطر خوشبوی استجابت بود ؛                   وقت رزم است وُ حمله ای دیگر

 

آرزوی شهادتت انگار                              شد روا زودتر ز دامادی

عملیّات بی تو پایان یافت                        بوی راه بهشت می دادی

 

            



ارسال شده در: دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ٤:۱٦ ‎ب.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

حرفی برای از تو سرودن نداشتم                سر روی شانه های نگاهت گذاشتم

         یک آسمان ترانه ی اندوه می چکید              از دانه دانه های امیدی که کاشتم

 

    آنقدر پای درد دلم گریه ات گرفت             در سرزمین سرد دلم ، گریه ات گرفت

فصل بهار آمده بودی به دیدنم                 از برگ های زرد دلم گریه ات گرفت

 

من غرقِ در  تلاطم اندوه می شدم              تو دشتِ سبز بودی و من کوه می شدم

با ناخدای پیر گناهم ، بدون تو                 کم کم شبیه آن پسر نوح می شدم

 

   آخر دلت به حال دلم سوخت نازنین            با اینکه دل به حقّ تو بد کرد ، این چنین !

  اما تو باز سوی خودت می کشانی ام                گفتی که « استَجب لکم » وُ چند نقطه چین . . .

 

 

پ . ن : دوستای عزیزی که در دو پست  ( آخرین نفس های من ) و ( توکلت علی الله ) نظرای مهربونشونو نوشته بودن از همشون معذرت می خوام که اون دو تا پست رو حذف کردم راستش چون من بنای این وبلاگو از اول بر این اساس گذاشتم که فقط شعرامو (البته شعر که نه! می دونم خط خطی ای بیش نیستن) توش بنویسم ، اون دو تا پستو که درد و دل و دل نوشته بودن حذف کردم . راستش اونا رو از حسرت بی شعری نوشتم ، تازه فهمیدم که شعر نوشتن چه نعمت بزرگیه که خدا بهم داده چون توی ماه گذشته که احساسم خشکیده بود و نمی تونستم بنویسم، چیزی نمونده بود از بغض و افسردگی خفه شم!



ارسال شده در: چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ :: به قلم : ریحانه نوری

به قول تقویم ها، زمین هزار و سیصد و شصت و هفت بار دور خورشید چرخیده بود ، که از قلب اردیبهشت باغچه ، شکوفه ی عمر من شکفت... باشد که به دست شعر میوه ی روحم را سم پاشی کنم

موضوعات
 
نويسنده
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed